![]() |
![]() |
|
| اولدوز |
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:46 توسط زهرا |
|
|
نمی دونم چرا شدی عشق من؟ تموم زندگی و هستی من اگه یکی اینقد واسه من می مرد خوب چی می شد راس راسی چی می شد من که بدی واسه اون نخواستم من که همیشه خوبشو می خواستم من که دل و بدون اون نذاشتم من که همه چی و واسش گذاشتم چرا منو گذاشت توی بی کسی رفت و نپرسید حالم و از کسی چرا من و غم و پیش هم گذاشت همیشه ماتم و واسه من گذاشت من همیشه دوسش دارم همیشه نمی دونم واسه چی به یادشم همیشه حالا که رفت و از دل من گذشت حالا که رفت و از تن من گذشت من چه کنم تو اوج بی کسی هام تو ماتم و غم و تنهاییام من چه کنم با این همه خستگی با این همه عاشقی و دل بستگی بیا پیشم منو نذار تو غم ها اگه هنوز سری داری تو دردا کجایی تو؟ نمی دونم تو دوری تو خستگی تو بستگی تو دوری بازم می گم دوست دارم همیشه دوست دارم دوست دارم همیشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:2 توسط زهرا |
|
|
چشمهایت مال من است « تا بگویم که چقدردوستت دارم » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:55 توسط زهرا |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:53 توسط زهرا |
|
|
در این دنیا تک و تنها شدم من گیاه در دل صحرا شدم من چو مجنونی که از مردم گریزد شتابان در پی لیلا شدم من چه بی ثمر می خندم چه بی اثر می گریم به ناکامی چرا رسوا شدم من ؟! چرا عاشق ، چرا شیدا شدم من ؟! من آن شیرین ادا را می شناسم من آن زودآشنا را می شناسم محبت بین ما کار خدا بود از آنجا من خدا را می شناسم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 18:32 توسط زهرا |
|
|
تو آنقدر از من دور ميشي كه حتي خاطراتم به تو نرسه ، تو هر چه قدر از من دور بشي ، نميتونم خاطراتت رو فراموش كنم، زندگي من با تو زندگي بود اما اين چه سرنوشتي بود، بدون تو دارم زندگي ميكنم، اين زندگي نيست ،مرگ شيرين تر از اين زندگيست، شايد ديگه هرگز منو بخاطر نياري و فراموشم كني، ولي اگه ممكنه براي چند لحظه هم كه شده به ياد من باش ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:44 توسط زهرا |
|
|
در جلسه ی امتحان عشق من ماندم و یک برگه ی سفید یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود در این سکوت بغض آلود قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی میکند و برگه ی سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد عشق تو نوشتنی نیست عزیزم در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم وقت تمام است برگه ها بالا |
|||||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:26 توسط زهرا |
|
|||||
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:23 توسط زهرا |
|
|
به من گفتی دوستت دارم گفتی وقتی چشمهایت را می بینم دیگر هیچ چشمی در نظرم جذاب نیست گفتی حرارت دستهایت برایم گرمی زندگیست گفتی شانه هایت تنها تکیه گاه من است گفتی تمامی وجودت دنیای زیبای من است اما حالا می دانی که همه اینها را دروغ گفتی دوستم نداشتی چون تنهایم گذاشتی چشمهایم برایت جذاب نبود چون آنها را اشکبار کردی دستهایم برایت گرمی زندگی نداشت چون گرمی عشق را از من گرفتی شانه هایم تکیه گاهت نبود اصلا وجود من دنیای زیبای تو نبود چون این وجود را در هم شکستی برای تو دروغ گفتن آسان بود و پایمال هوست مشکل |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:20 توسط زهرا |
|
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
در امتداد نگاه تو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:12 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد...
دارم از تنهایی یخ می زنم!!! |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
دوستت دارم |
|
RSS
|