تبليغاتX
به او بگویید دوستش دارم...
اولدوز
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم

و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو

با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت

لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد

و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما

دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:46  توسط زهرا | 

نمی دونم چرا شدی عشق من؟

تموم زندگی و هستی من

اگه یکی اینقد واسه من می مرد

خوب چی می شد راس راسی چی می شد

من که بدی واسه اون نخواستم

من که همیشه خوبشو می خواستم

من که دل و بدون اون نذاشتم

من که همه چی و واسش گذاشتم

چرا منو گذاشت توی بی کسی

رفت و نپرسید حالم و از کسی

چرا من و غم و پیش هم گذاشت

همیشه ماتم و واسه من گذاشت

من همیشه دوسش دارم همیشه

نمی دونم واسه چی به یادشم همیشه

حالا که رفت و از دل من گذشت

حالا که رفت و از تن من گذشت

من چه کنم تو اوج بی کسی هام

تو ماتم و غم و تنهاییام

من چه کنم با این همه خستگی

با این همه عاشقی و دل بستگی

بیا پیشم منو نذار تو غم ها

اگه هنوز سری داری تو دردا

کجایی تو؟ نمی دونم تو دوری

تو خستگی تو بستگی تو دوری

بازم می گم دوست دارم همیشه

دوست دارم دوست دارم همیشه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:2  توسط زهرا | 
 

 چشمهایت مال من است
نگاهت مال من است
در نگاهت دریایی از عشق می بینم
که صادقانه به من می گویند که : دوستم داری
با توآرام می شوم
هر سپیده صبح
هر غروب
هر شامگاه
صدای قدمهای تو
درفضای خانه ای که برای تو با گلهای عشق آذین بسته ام
طنین می افکند
می آیی
در دستانت یک دنیا عشق به همراه داری
به دیدارم امده ای
شانه هایت تکیه گاه منند
فکر کردن به این که یه روزی این جدایی به پایان می رسد
شادم می کند
نوید آمدنت
خانه ام را ستاره باران می کند
می بینی برای دیدارت چه بیقرار نشسته ام
دنیا مال من است
از همه بالاتر عشق تو مال من است
تا با تو هستم
نمی خواهم فکر دوریت
لحظه های شیرین با تو بودن را برآیم تلخ کند
می آیی
در دستانت عشق همراه داری
آمده ای
زندگی دوباره ببخشی
به من میگویی هرگز ترکم نخواهی کرد
عشقت سرپناه تنهاییم خواهد شد
با تو چه خوشبختم
همه جای خانه ام از وجود تو روشن شده
می آیی
من تمام غزل های عاشقانه رابرایت میسرایم
ای آبی ترین آسمان
ای تک ستاره زندگیم
مرا با خودت ببرتا با تو بمانم
برای همیشه
فاصله ها را می شود از میان بر داشت
دنیا مال ما خواهد شد
چشمهایت مال من خواهد شد
دستهایت گرمای زندگی به من خواهند بخشید
وقتی می آیی
یک قلب عاشق
که متعلق به توست
دو چشمی  که به انتظار ،به در دوخته شده
  بیا 

« تا بگویم که چقدردوستت دارم »

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:55  توسط زهرا | 

 

 


بازم دارم کابوس میبینم..

می خوام بیدار شم  ولی نمی تونم..

دارم دست و پا می زنم.. دارم توی کابوس غرق می شم..

می ترسم... کسی اینجا نیست..

دارم داد می زنم..کمک می خوام...

نمی تونم نفس بکشم.. نفسام به شماره افتاده..

کمکم کنید...یکی کمکم کنه.. کسی اینجا نیست..

همه تنهام گذاشتن...نمی تونم از کابوس بیام بیرون..

من واسه این کابوس یه اسم گذاشتم.. : زندگی...یعنی باید غرق

 بشم؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:53  توسط زهرا | 

       در این دنیا تک و تنها شدم من

                           گیاه در دل صحرا شدم من

                                               چو مجنونی که از مردم گریزد

                                                          شتابان در پی لیلا شدم من

                                               چه بی ثمر می خندم

                                                چه بی اثر می گریم

                           به ناکامی چرا رسوا شدم من ؟! 

                                              چرا عاشق ، چرا شیدا شدم من ؟!

                  من آن شیرین ادا را می شناسم

                                                                من آن زودآشنا را می شناسم

                                         محبت بین ما کار خدا بود

                                         از آنجا من خدا را می شناسم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 18:32  توسط زهرا | 

تو آنقدر از من دور ميشي كه حتي خاطراتم به تو نرسه ،

تو هر چه قدر از من دور بشي ،

نميتونم خاطراتت رو فراموش كنم،

زندگي من با تو زندگي بود اما اين چه سرنوشتي بود، بدون تو دارم زندگي ميكنم،

اين زندگي نيست ،‌مرگ شيرين تر از اين زندگيست،‌

شايد ديگه هرگز منو بخاطر نياري و فراموشم كني،‌

ولي اگه ممكنه براي چند لحظه هم كه شده به ياد من باش .....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:44  توسط زهرا | 

در جلسه ی امتحان عشق

من ماندم و یک برگه ی سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود

قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی میکند

و برگه ی سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد

عشق تو نوشتنی نیست عزیزم

در برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است

برگه ها بالا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:26  توسط زهرا | 

 

وقتی که از او جدا شدم خنده بر لبانم خشکید.

تمامی فکرهایم به او پیوست

به او که دوستش داشتم

وقتی خود را تنها می بینم

به یاد او اشک در چشمانم حلقه می زند

به یاد با او بودن

به یاد با او خندیدن

او که مهربان بود

او که صفا صداقتش دنیایی بر می ارزید

اما او دیگر نیست و تنها یادش مانده است

یاد لمس کردن دستهای مهربانش

یاد لبخندهای عاشقانه اش

و حالا فقط به یادش گریستن ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:23  توسط زهرا | 

به من گفتی دوستت دارم

گفتی وقتی چشمهایت را می بینم

دیگر هیچ چشمی در نظرم جذاب نیست

گفتی حرارت دستهایت برایم گرمی زندگیست

گفتی شانه هایت تنها تکیه گاه من است

گفتی تمامی وجودت دنیای زیبای من است

اما حالا می دانی

که همه اینها را دروغ گفتی

دوستم نداشتی چون تنهایم گذاشتی

چشمهایم برایت جذاب نبود

چون آنها را اشکبار کردی

دستهایم برایت گرمی زندگی نداشت

چون گرمی عشق را از من گرفتی

شانه هایم تکیه گاهت نبود

اصلا وجود من دنیای زیبای تو نبود

چون این وجود را در هم شکستی

برای تو دروغ گفتن آسان بود

و پایمال هوست مشکل

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:20  توسط زهرا | 

http://sweetscentoflove.blogfa.com/

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


مثل آسمانی که امشب می بارد....


و اینک باران


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد


سکوت را نوازش می دهند


و جای خالی آدم های شب نشین را


با نگاهی معصومانه پر می کنند

در امتداد نگاه تو


لحظه های انتظار شکسته می شود


و بغض تنهایی من


مغلوب وجود تو می شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:12  توسط زهرا | 

      

قصد رفتن نکنی دنیا رو ویرون نکنی

می دونی عاشقتم عاشق ُ حیرون نکنی

قصد رفتن نکنی اقاقیا دل ندارن

چشاشون خیسه بازم به یاد عشقت می بارن

قصد رفتن نکنی ماه ُ پریشون نکنی

بی تو دل پر از غم ِ غصه رو مهمون نکنی

قصد رفتن بکنی ایینه پر ترک می شه

غم و غصه واسه ما یه درد مشترک می شه

قصد رفتن بکنی دلم می میره به خدا

لااقل بزن به پنجره که (رفتیم) بی وفا

وقتی رفتی یه نفس نرو یکی منتظره

بذا تا نگات کنه از تو نقاب پنجره

می دونم باور نداشتی من و قلب و عشق ِ پاک

لااقل یکی رو بفرست ما رو بده دست خاک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:9  توسط زهرا | 

چی شدکه عاشقت شدم

تو راهه خونه گم شدم

 بعد از خداحافظیمون

از عشق تو مجنون شدم

 تو کوچه ها پرسه زدم

 یه وقت دیدم که صبح شده

 تو آیینه خودم رو دیدم

 به خودم گفتم چی شده

 بذار این رو بهت بگم

 دوست دارم عاشقتم

 فکر میکنی برای چی

 اومدن اینجا پیشتم

 هر جا که من پا میذارم

 تویی درون لحظه هام

 یه احساسه قشنگیه

 حس می کنم تو یی باهام

 بیا بسازیم خونه ای

که سقفش آسمون باشه

 تو لحظه های من و تو

جز عشق هیچ چی نباشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:33  توسط زهرا | 

چشماشو بست نیت کرد فنجان که فاصله کمی از قلبش قرار داشت  برگرداند وروی میز گذاشت وشروع به زمزمه ترانه ای شد

(تو که گفتی بخاطر من سختی راه و طاقت میاری  من تو فالت یه جاده دیدم یعنی سپیده دم من تنها میزاری...)

فنجان و برداشت شروع به جستوجو پرداخت . توی فنجان گم شد:از راهی که روبروش بود پایین رفت  دوتا دیوار بلند طول راه را احاطه کرده بودند راه کوتاه و هموار بود

ته راه به زمینی  وسیع ختم می شد اجسام گوناگون جلوش بود  اجسام کوچکی که نمی شد به چیزی تشبیه شون کرد

میون اون همه یه گربه کوچولو مشخص بود (راستی گربه نماد چی بود!؟) چون به چیز خاصی نرسید در راه دیگری

پا گذاشت  بر خلاف جاده قبلی پر پیچ وخم بود چهره مردی را بالای سر خودش حس می کرد مردی با ابروهای پهن وسیبلی باریک . به آخر رسید ته خط از فنحان شیشه ای بیرون اومد چه فال بی ربطی بود  دلش هوای نوشتن کرد وشهر کاغذیش مشتاقانه به استقبالش اومدند و اون شروع کرد:

فال قهوه اشتباهی قلبم تیر کشید واسه دلداری گفتم کدوم فال  آخه به این راحتی ...

من فالمو توی چشمای روشن تو دیدم من توی فالم خودمو زندونی دیدم٬  زندونی که

به حبس ابد توی قلب تو محکوم شده بود زندونی که جرمش دیدن چشمات بود

چه حکم لذت بخشی من به قصاص  دادگاه توهم راضی بودم٬ عادلانه بود .

من درگیر شده بودم درگیر ستاره هایی  که تو چشمات می در خشیدند٬  من دزدکی

اومدم توی زندگیت کاش تو هم دزدکی بفهمی یکی هست...

یکی که تو شدی تپش قلبش٬ یکی که ذهنش پر شده از روشن چشمای تو٬

 تو که بی خبرتراز همه ای .تویی که اگه نباشی نیستم٬ آخه قلب بی تپش وانسان بی قلب 

بی معنی است. وقتی نفس میکشم وقتی صدای قلبمومی شنوم همه وهمه میگن تو هستی توهستی که من هستم.

چشمات منو داغون کرد٬ وقتی بهشون نگاه می کنم دلم می خواد زمان بایسته ومن تا همیشه توی دریای

 زلال چشمات شنا کنم و اونقدر از جام وجودت بنوشم که سیراب بشم .

تو اونقدر خواستنی هستی که هر لحظه دل تنگیم هزار برابر میشه وتو مثل شئ قیمتی

 می مونی که سهم من فقیر از اون فقط نگاه کردنش از پشت شیشه ویترینه٬ ای کاش

 شیشه ها می شکست ...و ای کاش به این فقیر منتظر نگاهی بندازی که نگاه تو برای

 اون گنج قارونه و ای کاش ...

من فالمو توی چشمای تو دیدم  بهترین فال دنیا من توی فالم چیزی جز تو ندیدم.

دلکم بدون تپش سرد سرد٬ پس آتش نگاه تو از اون دریغ نکن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:8  توسط زهرا | 
 گناهي ندارم ولي قسمت اينه که چشماي کورم به راهت بشينه
براي دل من واسه جسم خسته ام مني که غرور و توچشمات شکستم
سر از کار چشمات کسي در نياورد که هرکي تو رو خواست يه روزي بد آورد
براي دل من واسه جسم خسته ام مني که غرور و توچشمات شکستم
واسه من که بر عکس کار زمونه يکي نيست که قدر دلم رو بدونه
گناهي ندارم ولي قسمت اينه که چشماي کورم به راهت بشينه
هنوزم زمستون بيادت بهاره تو قلبم کسي جز تو جايي نداره
صداي دلم ساز ناسازگاره سکوتم به جز تو صدايي نداره
تو خواب و خيالم همش فکر اينم که دستاتو بازم تو دستام ببينم
ولي حيف از اين خواب پريدم که بازم با چشماي کورم به راهت بشينم
سر از کار چشمات کسي در نياورد که هرکي تو رو خواست يه روزي بد آورد
براي دل من واسه جسم خسته ام مني که غرور و توچشمات شکستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:46  توسط زهرا | 

نمیدانم چرا رفتی ...

نمیدانم چرا !!! شاید خطا کردم

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!

ولی رفتی

بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمیدانم چرا !!!

شاید به رسم عادت" پروانگی مان "

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:43  توسط زهرا | 
 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:19  توسط زهرا | 
 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:9  توسط زهرا | 

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی،

دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی

روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه،

با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم،

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم

قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من،

شبای جمعه که میاد بیای سرِ مزارِ من

دوباره باز یاد چشات زمزمه ی نبودنم،

ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم

خاک سرِ مزارِ من نشونی از نبودنم ،

دستای نامردم شهر جنازه ام ربودنه

به زیر خاکمو هنوز نرفتی از یاد من ،

غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم ،

رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:6  توسط زهرا | 

 

 قلبم به فکرم هجوم می آورد

و چهره معصومت را تداعی می کند

که چه آرام و متین نگاهم می کردی

صدایت به خاطرم هست

که چه شمرده و زیبا سخن می گفتی

ولی حالا چشمهایم اشکبار است

تو چه راحت حرف از عشق زدی

وقتی در دلت عشقی نبود

چطور چهره ات معصوم و دوست داشتنی

اما با افکاری هوس آلود

آن زمان صدایت چه گرم بر جانم نشست

ولی حالا سردی کلام جدائی

چه آسان لرزه بر وجودم انداخت

و حالا تو رفته ای و من با خاطراتت ماندم

گریان و پریشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:26  توسط زهرا | 

بی تو...

بي تو يك شب در اين فاصله ها خواهم مرد

مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد

تو كه رفتي همه ي ثانيه ها سايه شدند

سايه در سايه ي اين ثانيه ها خواهم مرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:23  توسط زهرا | 

Rotating Heartدوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگی منیRotating Heart

Rotating Heartدوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر منيRotating Heart

Rotating Heartدوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي منیRotating Heart

Rotating Heartدوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي منيRotating Heart

Rotating Heartدوستت دارم چون زيباترين روياي خواب منيRotating Heart

Rotating Heartدوستت دارم چون زيباترين خاطرات منيRotating Heart

Rotating Heartدوستت دارم چون به يک نگاه عشق منيRotating Heart

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:9  توسط زهرا | 

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:10  توسط زهرا | 
 

تنها میرم تنها میام

تنها میرم تنها میام سزای من تنهاییه

تنها شدیم منو دلم عاقبتم جداییه

تنها گذاشتی منو تو آخره بی وفاییه

توی دلم به جون تو جات خیلی خیلی خالیه

به تو نگم به کی بگم این روزا دارم میمیرم

انقدر آتیشم نزن قلبمو پس نمیگیرم

دعا کنون گریه کنون سرمو بالا میگیرم

همش به فکرم که یک روز تو رو دوباره ببینم

همش میگم خدا خدا تا کی باشم ازش جدا

رفته ولی دلم براش پر میزنه بی انتها

رفتن تو چیزی نبود برام بجز این قصه ها

میمیرم و زنده میشم تا بگذرن این لحظه ها

به تو نگم به کی بگم این روزا دارم میمیرم

انقدر آتیشم نزن قلبمو پس نمیگیرم

خواستی بهم فکر نکنی یادت بره قرار ما

تا کی میخایی فرار کنی از بازی های روزگار

به تو نگم به تو نگم به تو نگم به کی بگم به کی بگم

این روزا دارم میمیرم انقدر آتیشم نزن قلبمو پس نمیگیرم

 

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:49  توسط زهرا | 

هیچ کس تنهائیم را حس نکرد...

خسته

خسته ام از بی کسی ها    از همه دل واپسی ها

از نگاه کهنه ی صبح            تا غروب سادگی ها

خسته از درهای بسته       وین همه دل های خسته

از جدایی نا رفیقی             وز همین بر باد رفته

کوچه های پوچ و خالی       خانه های بی اقاقی

آن حیاط پینه بسته            عکس مردابی و ماهی

خسته از واژه ی شاید        از همه باید نباید

از همه نامردمی ها                  وز هرآنچه خواهد آمد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:45  توسط زهرا | 
به وبلاگ من خوش آمدید....

به چشمانت عادت کرده بودم

با دستانت رفاقت کرده بودم

نمى آیى توامشب کاش دیشب

دل سیرى نگاهت کرده بودم

منو تو

 منو بگیر از این روزهای در به در

از این روزها از این شبهای بی سحر

منو ببر به خاطرات رفتمون

روزهایی که تو جا گذاشتی پشت سر

تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد

خیابونها غریب و غم گرفته اند

کجا برم چرا نمیرسم به تو

کجایی پس چرا نمیرسی به من

حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه

کی عاشقونه مینویسه اسمتو

بدون من هزار سال دیگه هم

بدون کسی نمیشکنه طلسمتو

چقدر حرف مونده و نمیشنوی

چقدر راه مونده و نمیکشم

ببین کجای قصه پس زدی منو

محال از این بی پناه تر از این بشم

غریبگی نکن دلم غریبه نیست

همونه که برات ستاره چیده بود

بگو که یادته . بگو که یادته همون که گفته بودی از خدا رسیده بود

تو شونتو نمیسپری به هق هق ام نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم

چرا ...........................................

دلم گرفته این اهنگ زمزمه شبو روزم شده فهمیدم تازه واقعا فهمیدم که رفته

اما بر میگرده میدونم که میاد آخرش میاد آخه باید بیاد من از خدا خواستم که بیاد

 

مثل دیونه های کم تحمل

مثل آواره های زخم خورده ام

نشستم از رو تقویم های بی تو

تموم روزو شبهامو شمردم

شبیه دورگرد های پریشون

یه عمر رد پاتو دوره کردم

سراغت رو گرفتم کوچه کوچه کمک کن دست خالی بر نگردم

نمیدونی که وقت گریه کردن ته قلبم چه خالی میشه بی تو

به اسمت میرسه میلرزه قلبم نمیدونی چه حالی میشه بی تو

هنوز درگیر رویاتم خرابم

تو هم مثل خودم درگیر دردی

قسم دادن خدارو گریه کردم مگه میشه بر نگردی....

واقعا میشه نیاد؟
اون حتما میاد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:40  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد...
دارم از تنهایی یخ می زنم!!!

نوشته های پیشین
آذر 1387
آرشیو موضوعی
دوستت دارم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM